شمس الدين حافظ

226

سفينه حافظ ( فارسى )

لسان سوسن « 1 » اگر ده زبان شود حافظ * چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد [ چو رويت مهر و مه تابان نباشد ] 87 * شماره مسلسل 229 چو رويت مهر و مه تابان نباشد * چو قدت سرو در بستان نباشد چو لعل و لؤلؤت « 2 » در دل‌فروزى * در دريا و لعل كان نباشد ميان خط سبزت لعل نوشين * عجب گر چشمهء حيوان نباشد چو قندت پسته‌وش خندد به حالم * چرا بادام من خندان « 3 » نباشد سواد زلف تو كفريست دل را * كه روشن‌تر از آن ايمان نباشد به تو نسبت نباشد هيچ تن را * نه تن باللّه كه مثلت جان نباشد اگر چه هست شيرين شعر حافظ * چو لعل خسرو خوبان نباشد [ 161 كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد ] 88 شماره مسلسل 230 كى شعر تر « 4 » انگيزد خاطر كه حزين باشد * يك نكته درين معنى گفتيم و همين باشد از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار « 5 » * صد ملك سليمانم در زير نگين باشد غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل * شايد كه چو وابينى « 6 » خير تو در اين باشد هر كو نكند فهمى زين كلك خيال‌انگيز * نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد « 7 » جام مى و خون دل هريك به كسى دادند * در دايرهء قسمت اوضاع چنين باشد در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود * كان شاهد بازارى وين پرده‌نشين باشد

--> ( 1 ) گل سوسن به رنگهاى مختلف داراى برگهاى سبزى است كه گويند سفيد آن داراى ده زبان مىباشد . ( 2 ) لب و دندان مقصود است . ( 3 ) در قدسى گريان است . ( 4 ) تر يعنى خوش ( 5 ) امان دادن به كسى يا خواستن از كسى ( 6 ) بازبينى ( 7 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : نقشش بتراش ار خود صورتگر چين باشد - غرض از نقش به حرام به اشخاص بيكاره و هيچ‌كاره و تنبل گويند .